تبلیغات

  قصه كودك  سیندرلا 

یكی بود ، یكی نبود .  سالها پیش در كشوری كوچك  دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می كرد .

مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج كرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترك تنها شده بود .

دخترك در خانه پدری خودش مانند یك خدمتكار كرد می كرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می كردند . ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود كه او ناامید شود 

 

    

سیندرلا همیشه با این امید از خواب بیدار می شد كه یك روزی او هم خوشبخت خواهد شد .

 

 رفتار او با حیوانات خانه اینقدر خوب بود كه تمام حیوانات نیز او را دوست داشتند فقط گربه خواهرها بود كه مثل صاحبانش بدجنس بود و سیندرلا را اذیت می كرد .

 

 

یك روز صبح كه مثل همیشه سیندرلا مشغول تمیز كردن خانه بود زنگ در به صدا در آمد

 وقتی در را باز كرد متوجه شد كه  دعوتنامه ای از طرف حاكم شهر برایشان آمده است 

 

او نامه را به نامادریش داد 

 حاكم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا كرده و از تمام دختر خانم های زیبا و متشخص دعوت كرده تا در این مهمانی شركت كنند .

خواهران سیندرلا خوشحال شدند در همین موقع سیندرلا از نامادریش خواست كه  او را هم به مهمانی ببرند .

 نامادریش گفت  : "به شرطی می توانی همراه ما بیایی كه تمام كارهایت را تمام كنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم كنی تا آنرا بپوشی " .

سیندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست كند ولی در همان موقع خواهرنش او را صدا كردند تا كارهایشان را انجام دهد .

خلاصه تا غروب سیندرلا مشغول آماده كردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست كه لباسش را آماده كند 

 

موشهای كوچولو كه سیندرلا را خیلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند

 برای همین با كمك پرندگان كوچك لباس سیندرلا را آماده كردند .تا سیندرلا بتواند در مهمانی شركت كند 

سیندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده دید خیلی خوشحال شد و آنرا تنش كرد و  به كنار كالسكه آمد تا همراه بقیه به مهمانی برود .

ولی خواهران سیندرلا كه از این اتفاق خیلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند  و لباس سیندرلا را پاره كردند و خودشان تنهایی به مهمانی رفتند 

 

ا

  قصه كودك  سیندرلا صفحه 2 

سیندرلا خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه ، با خودش می گفت : دیگه من هیچ شانسی ندارم هر كاری می كنم باز هم موفق نمیشم  . در همین موقع صدایی شنید كه به او می گفت : چرا عزیزم هنوز یك چیز برای تو باقی مانده است و آن امید تو به زندگی است اگر تو امید نداشتی كه من الان اینجا نبودم .

سیندرلا سرش را بلند كرد و پری مهربان را دید و خوشحال شد

 

    

پری مهربان به او گفت : " باید عجله كنیم ما فرصت زیادی نداریم او با عصای جادویی خود به كدو تنبلی كه در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن كدو تبدیل به كالسكه زیبایی شد و چهار موشی كه دوست او بودند تبدیل به چهار اسب زیبا كرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتكار او در آورد .

 

 

حالا نوبت خود سیندرلا بود . پری چرخی دور او زد و عصایش را به حركت در آورد . ناگهان سیندرلا خود را در لباسی بسیار زیبا یافت وقتی چشمش به گفشهایش افتاد بیشتر تعجب كرد چون كفشهای او مثل شیشه بود .

سیندرلا با خود گفت : " این مثل یك رویا است " .

 پری به او گفت : " درست است عزیزم این یك رویا است و مانند همه رویاها  نمی تواند زیاد طولانی باشد تو تا ساعت 12 شب فرصت داری و بعد از آن همه چیز به حالت اولش بر می گردد .

 

سیندرلا از پری تشكر كرد و به سمت قصر به راه افتاد . وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند . و از هم می پرسیدند كه این دختر غریبه كیست ؟

پسر حاكم تا چشمش به سیندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد .

آنها با هم رقصیدن و آواز خواندن  . پسر حاكم  از سیندرلا خوشش آمد چون متوجه شد  كه او  دختر مهربانی  هست .

 زمان اینقدر زود گذشت كه سیندرلا متوجه نشد ، یكدفعه صدای زنگ ساعت برج را شندید و دید ساعت 12 است . نگران شد و  به سمت پلكان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یك لنگه كفشش از پایش در آمد .

سیندرلا با سرعت سوار بر كالسكه از قصر دور شد و وقتی ساعت 12 آخرین زنگ خودش را نواخت همه چیز مثل قبل شد ، ولی سیندرلا خوشحال بود كه توانسته بود در این مهمانی شركت كند . 

صبح روز بعد حاكم دستور داد كه دنبال دختری بگردند كه آن كفشش به پایش بخورد ، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب كفش ازداوج می كند .

ماموران حاكم , كفش را به پای تمام دختران شهر امتحان كردند تا سرانجام به خانه سیندرلا رسیدند . خواهران سیندرلا هر كاری كردند تا كفش به پایشان برود، نشد كه نشد .

سیندرلا جلو آمد و از وزیر خواست كه به او هم اجازه بدهد تا كفش را امتحان كند . خواهران سیندرلا خندیدند و گفتند این امكان ندارد چون او خدمتكار این خانه است ، ولی وقتی وزیر   سیندرلا را با آن زیبایی دید اجازه داد تا كفش را بپا كند . پای سیندرلا به راحتی درون كفش جای گرفت 

آنها سیندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد . و سیندرلا بعد از تحمل اینهمه مشكلات به آرزوی خود رسید . و سالها به خوشی زندگی كرد  

 


مراقبت از سگ كوچولو

 

دوست داینا به مسافرت رفته است، داینا به او قول داد تا از سگش مراقبت كند. او خیلی هیجان زده است .

او می داند كه مراقبت از یك سگ سرگرمی جالبی است و البته می داند كه اینكار زحمت دارد.

 

 داینا باید هر روز به سگ كوچولو غذا بدهد، زیرا او همیشه گرسنه است. سگ قهوه ای هر روز كلی غذا می خورد و هر روز بزرگتر و بزرگتر می شود.

 

 

داینا باید هر روز به او یك ظرف آب بدهد. آب تازه و خنك خیلی دلچسب است. بعضی وقتها هم سگ كوچولو دو تا ظرف آب می خورد.

 

 

داینا باید هر روز سگ را برای قدم زدن بیرون ببرد. سگ كوچولو قدم زدن و یا دویدن با داینا را خیلی دوست دارد.

داینا بازی كردن با سگ را خیلی دوست دارد. سگ كوچولو هم از بازی كردن با توپ لذت می برد.

 

 

 

داینا گاهی اوقات باید سگ كوچولو را به حمام ببرد و او را خشك كند، اما سگ كوچولو برای خشك شدن، خودش را تكان می دهد.

 

 

 

 

گاهی اوقات داینا موهای او را برس می كشد و آن وقت سگ كوچولو درخشان و مرتب به نظر می رسد.

 

 

 

گاهی اوقات هم باید سگ كوچولو را به دامپزشك نشان داد. آقای دامپزشك هم او را معاینه می كند و می گوید، این یك سگ سالم و قوی است.

 

 

 

داینا می داند كه مراقبت از یك سگ خیلی دشوار است، اما اینكار سرگرمی جالبی است.

 

 

 

گنج دزد دریائی

ریش آبی غرغر می كرد و می گفت: ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته رز، اینجا . گنج اینجاست . این خوابی بود كه اون شب جاوید دید.

 

 روز بعد جاوید شروع به كندن زمین كرد او آنقدر زمین را كند كه یك گودال عمیق بوجود آمد.

 

 

او به كندن ادامه داد . هر چه گودال عمیق تر می شود تله خاكی كه كنار آن بود بلندتر می شد

 

 

او آقدر زمین را كند كه حفره ای بسیار عمیق و تله خاكی بسیار بلند درست شد. او نفسی تازه كرد و گفت: خیلی خسته شدم ، دیگه نمی توانم ادامه دهم . ناگهان چیزی توجه او را جلب كرد

 

 

 

اما بجای گنج، فقط یك استخوان پیدا كرد . جاوید یك تكه استخوان و یك حفره و یك تل خاك بزرگ روبرویش بود . او پیش خودش فكر كرد " آن دزد دریایی به من دروغ گفت"

 

اماوقتی مادر جاوید مشاهده كرد كه پسرش چه كاری كرده است برایش دست زد و لبخند زد .

اوه جاوید متشكرم . من همیشه می خواستم بوته بزرگ گل در اینجا بكارم و از تو متشكرم كه این گودال را برایم كندی. این هم یك اسكناس برای كندن گودال!

 

 

 

 چشمه ی سحرآمیز

 

 

روزی روزگاری  در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آمیز رسید.

 

 خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر كه از این آب بنوشد كوچك می شود.

اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید.  خرگوش به اندازه ی یک مورچه، كوچك شد.

خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسید: حالا چکار کنم؟ خواهش می کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم .

زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولی تو توجه نكردی.

خرگوش پرسید: حالا چه کار کنم؟

 زنبورگفت : توباید به کوه جادو بروی تا راز چشمه را کشف کنی. خرگوش و زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسیدند.

خرگوش پرسید: حالا باید چکار کنم ؟

زنبور گفت : تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده پیدا کنی.

خرگوش شروع به خواندن معما کرد .

معمای اول این بود: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد ؟

خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فریاد زد و گفت: فهمیدم، فهمیدم، آن ابر است .

 

 با گفتن این حرف خرگوش ، سنگی که معما روی آن نوشته شده بود كنار رفت و آنها داخل یك راهرو شدند ولی اتنهای راهرو هم بسته بود و معمای دیگری روی دیوار نوشته شده بود .

معما این بود: آن چیست که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گردد؟

خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهمیدم تفنگ است.

 

 با گفتن جواب معما، سنگ دوم هم كنار رفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر شد .زنبور به خرگوش گفت : تو باید به درون غار بروی . خرگوش به درون غار رفت و در آنجا چشمه ای دید که شبیه چشمه جادویی بود.

زنبور به خرگوش گفت که تو باید از این آب بنوشی. خرگوش از آب چشمه نوشید و دوباره به شکل عادی خود برگشت و از زنبور تشکر کرد. 

 زنبور گفت حالا راز چشمه را فهمیدی ؟

 خرگوش گفت: بله. من باید به تو اعتماد می کردم و چون مرا آگاه كرده بودی نباید از آب چشمه می نوشیدم .

من یاد گرفتم كه به نصیحت دلسوزانه بزرگتران توجه كنم و به حرف آنها اعتماد كنم تا دچار مشكلی نشوم . آری راز چشمه اعتماد بود .

 

 

 

 

 


 

چوپان دروغگو

روزی روزگاری پسرك چوپانی در ده ای زندگی می كرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیك ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود.

 

 یك روز حوصله او خیلی سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در كنار گوسفندان باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد كه در كنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یكدفعه قكری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت كاری جالب بكند تا كمی تفریح كرده باشد. او فریاد كشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

 

 

مردم ده ، صدای پسرك چوپان را شنیدند. آنها برای كمك به پسرك چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند ، پسرك را خندان دیدند، او می خندید و می گفت : من سر به سر شما گذاشتم.

مردم از این كار او ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.  

 

 

از آن ماجرا مدتها گذشت،یك روز پسرك نشسته بود و به گذشته فكر می كرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فریاد كشید: گرگ آمد ، گرگ آمد ، كمك ...

 

 

 

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرك را در حال خندیدن دیدند.

مردم از كار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا كردند. هر كسی چیزی می گفت و از اینكه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

 

از آن روز چند ماهی گذشت . یكی از روزها گرگ خطرناكی به نزدیكی آن ده آمد و وقتی پسرك را با گوسفندان تنها دید ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.

پسرك هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، كمك كنید....

ولی كسی برای كمك نیامد . مردم فكر كردند كه دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت كند.

آن روز چوپان نتیجه مهمی در زندگیش گرفت. او فهمید اگر نیاز به كمك داشته باشد، مردم به او كمك خواهند كرد به شرط آنكه بدانند او راست می گوید.

 


قصه كودك

دخترك كبریت فروش 

 

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید  آخرین شب سال بود .

دختری كوچك و فقیر در سرما راه می رفت . دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند . ولی تنوانست یك لنگه از دمپایی ها را پیدا كند ..

پاهایش از سرما ورم كرده بود . مقداری كبریت برای فروش داشت ولی در طول روز كسی كبریت نخریده بود .

سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان پیجیده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتی بك كبریت بفروشد و می ترسید پدرش كتكش بزند .

دستان كوچكش از سرما كرخ شده بود شاید شعله آتش بتواند آنها را گرم كند 

 

 

 

یك چوب كبریت برداشت و آن را روشن كرد ، دختر كوچولو احساس كرد جلوی شومینه ای بزرگ نشسته است پاهایش را هم دراز كرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و دید ته مانده كبریت سوخته در دستش است .

كبریت دیگری روشن كرد خود را دراتاقی دید با میزی پر از غذا . خواست بطرف غذا برود ولی كبریت خاموش شد  

 

 

 

 

 

سومین كبریت را روشن كرد ، دید زیر درخت كریسمس نشسته ، دختر كوچولو می خواست درخت را بگید ولی كبریت خاموش شد .

ستاره دنباله داری رد شد و دنباله آن در آسمان ماند .

دختر كوچولو به یاد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش همیشه می گفت : اگر ستاره دنباله داری بیافتد یعنی روحی به سوی خدا می رود . مادر بزرگش كه حالا مرده بود تنها كسی بود كه به او مهربانی می كرد 

 

 

 

 

 

دخترك كبریت دیگری را روشن كرد . در نور آن مادر بزرگ پیرش را دید . دختر كوچولو فریاد زد :‌مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر .

او با عجله بقیه كبریتها را روشن كرد زیرا می دانست اگر كبریت خاموش شود مادر بزرگ هم می رود .همانطور كه اجاق گرم و عذا و درخت كریسمس رفت .

مادر بزرگ دختر كوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادی پرواز كردند به جایی كه سرما ندارد

 

  

 

 

فردا صبح مردم دختر كوچولو را پیدا كردند . در حالیكه یخ زده بود و اطراف او پر از كبریتهای سوخته بودند .

همه فكر كردند كه او سعی كرده خود را گرم كند ،‌ولی نمی دانستند كه او چه چیزهای جالبی را دیده و در سال جدید با چه لذتی نزد مادر بزرگش رفته است .

 

 

 

 


گرگ و الاغ
  


 

روزی الاغ هنگام علف خوردن ،‌كم كم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید .

الاغ خیلی ترسید ولی فكر كرد كه باید حقه ای به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو یك لقمه می كنه ، برای همین لنگان لنگان راه رفت و یكی از پاهای عقب خود را روی زمین كشید .

 

 الاغ ناله كنان گفت : ای گرگ در پای من تیغ رفته است ، از تو خواهش می كنم كه قبل از خوردنم این تیغ را از پای من در بیاوری .

گرگه با تعجب پرسید : برای چه باید اینكار را بكنم من كه می خواهم تو را بخورم .

الاغ گفت : چون  این خار كه در پای من است و مرا خیلی اذیت می كند اگر مرا بخوری در گلویت گیر می كند وتو را خفه می كند .

گرگ پیش خودش فكر كرد كه الاغ راست می گوید برای همین پای الاغ را گرفت و گفت : تیغ كجاست ؟ من كه چیزی نمی بینم و سرش را جلو آورد تا خوب نگاه كنه .

در همین لحظه الاغ از فرصت استفاده كرد و با پاهای عقبش لگد محكمی به صورت گرگ زد و تمام دندانهای گرگ شكست .

الاغ با سرعت از آنجا فرار كرد . گرگ هم خیلی عصبانی بود از اینكه فریب الاغ را خورده است . 

 


روباه و كلاغ 


یكی بود یكی نبود . در یك روز آفتابی آقا كلاغه یك قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره .

    

 

روباه كه مواظب كلاغ بود ، پیش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنیررا بدست بیاورد .

روباه نزدیك درختی كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا كلاغه كرد : ”  به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف كه صدایت خوب نیست  اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی  .

 

 

كلاغه كه با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی داره  ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره  و فـرار می كنه .

كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت .

 

خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر كسی تعریف زیاد وبیجا از چیزی یا كسی می كنه ، حتمأ منظوری داره . امیدوارم كه شما هیچ وقت گول نخورید . 

 

 

 

زاغكـی قـالب پنیـری دیـد                 به دهان بر گرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی              كه از آن می گـذشت روباهـی

روبه پر فریـب وحیلت ساز                رفـت پـای درخـت كـرد آواز

گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی                چـه سـری چه دمی عجب پائی

پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ             نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ

گرخوش آواز بودی و خوش خوان         نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می خواسـت قارقار كند               تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد

طعمه افتاد چون دهان بگشود            روبهك جست و طعمه را بربود

 

 

 




گردش لاك پشت ها 

 

 

یكی بود یكی نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصمیم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند . آنها  بیشه ای كه كمی دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند .

وسایلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از یك هفته به آن بیشه قشنگ رسیدند .

    

 

سبدهایشان را باز كردند و سفره را چیدند ولی یكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتی گفت : یادم رفت درقوطی بازكن را بیاورم .

پدر لاك پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بیاور .

پسرك اول قبول نكرد ، ولی پدر برایش توضیح داد كه ما بدون دربازكن نمی توانیم قوطی ها را باز كنیم و چیزی بخوریم و صبر می كنیم تا تو برگردی . ما به تو قول می دهیم

 پسرك با ناراحتی به راه افتاد

 

  

سه روزگذشت ، آنها خیلی گرسنه بود . ولی چون قول داده بودند ، باز هم انتظار كشیدند .

یك هفته گذشت ، مادر به پدر گفت : می خواهی چیزی بخوریم ، او كه نخواهد فهمید .

پدر گفت : نه ما قول داده ایم و باید صبر كنیم .

خلاصه سه هفته گذشت . مادر گفت : چرا دیر كرده باید تا حالا می رسید .

 

  

پدر گفت : آره حق با شماست ، بهتر است تا او برگردد ، لااقل میوه ای بخوریم .

آنها میوه ای بر داشتند اما قبل از اینكه بخورند صدایی به گوششان رسید كه گفت : آهان ! می دانستم تقلب می كنید .

این صدای بچه لاك پشت بود كه از پشت بوته ها بیرون آمد .

و گفت : دیدید زیر قولتان زدید ؟ چه خوب شد كه نرفتم !









قصه كودك ـ یك روز بارانی    

ونوس كوچولو در شیراز بدنیا آمده بود ولی چون پدر ونوس یك پزشك بود ، برای كمك به مردم نیازمند به بندرعباس رفته بودند تا پدرش بتواند به مردم كمك كند .  و از زمانی كه ونوس كوچك بود همیشه زمستانها در جنوب كشور بودند .

جنوب كشور همیشه هوا آفتابی است و هیچ وقت باران و برف نمی بارد .

در زمستان كه هوای همه جای كشور سرد است ، هوای قسمتهای جنوب كشور خوب و قابل تحمل می شود .

تابستان گذشته  وقتی ونوس پنج ساله شده بود همراه پدر و مادرش با هواپیما به تهران آمدند . در آنجا به منزل عمویشان رفتند

 بعد از چند روز تصمیم گرفتند  با ماشین عمو همگی به شمال بروند .

آنها همگی به شمال رفتند و چون دختر عموی ونوس، هم سن او بود خیلی به آنها خوش می گذشت .

 

 با هم در كنار رودخانه سنگ جمع می كردند و بازی می كردند . در كنار ساحل خانه های شنی می ساختند . شنا می كردند و از مسافرتشان لذت می بردند  .

یك روز غروب هنگامی كه از جنگل بر می گشتند هوا ابری شد و باران بارید . آخه هوای شمال همیشه غیرقابل پیش بینی است و حتی وسط تابستان هم باران می بارد . عموی ونوس كه در حال رانندگی بود ، برای اینكه جلوی خودش را بهتر ببیند برف پاك كن ماشین را روشن كرد .

همه در ماشین مشغول گفتگو بودند كه یكدفعه ونوس از مادرش پرسید : مادر اون چیه ؟

مادرش گفت : چی ؟ 

 

ونوس با دستهایش به شیشه جلوی ماشین اشاره كرد و با تعجب پرسید : اونی كه جلوی شیشه ماشین تكان می خورد .

یكدفعه توجه همه به شیشه پاك كن ماشین جلب شد و همه از این سوال ونوس خنده اشان گرفت.

مادر ونوس با لبخند گفت : خنده نداره ، خوب دختر من تا حالا برف پاك كن ندیده . آخه در بندر عباس تا حالا باران نباریده و ما هیچوقت از برف پاك كن ماشین استفاده نمی كنیم  .

آن روز همه چیز برای ونوس خیلی جالب بود . خیس شدن زیر باران ،  جاری شدن آب باران در خیابان ، صدای چیك چیك باران كه روی سقف سفالی  می خورد و چترهای رنگانگی كه مردم در دستشان داشتند  .

ونوس هم خیلی دلش می خواست یكی از این چترهای قشنگ داشته باشد . و از مادرش خواهش كرد تا یك چتر برای او بخرد .

مامان ونوس یك چتر قشنگ صورتی با خالهای سفید برای او خرید .

 

مسافرت تمام شد و آنها به شهرشان برگشتند . وقتی ونوس چترش را از چمدان در آورد ، به مامانش گفت : آخه اگه اینجا باران نباره من كی چترم را استفاده كنم .

مادرش گفت : عزیزم تو اینجا هم می توانی چترت را استفاده كنی . چون آفتاب این جا خیلی شدید است اگر تو از چتر استفاده كنی ، آفتاب تو را كمتر اذیت می كند .

فردای آنروز ونوس با چتر قشنگش در خیابانهای آفتابی بندرعباس قدم می زد و همه از  دیدن این دختر كوچولوی خوشگل با چترش قشنگش لذت می بردند .